کاتب باشی

محمد علی محمدی

از دور دور تا همین اطراف، پیاده آمده اند، به عشق تو مولای مهربانی ها

چهره ژولیده و لباسهای خاکیشان را که می بینم وبعد چهره اتو کشیده خودم، خجالت می کشم .من کجای این داستان هستم حضرت عشق چه دارم که به پای تو بریزم، چه دارم که از تو نباشد ای همه دار و ندارم.

با خودت فکر نکنی بیکار بوده است نه کارش مهم تر از کار من و توست وحتی جدی تر

دانش آموزاست، دانشجو، روحانی، مهندس، معلم، کشاورز و آن پیرزن نه شیرزن که اینجا پیرو جوان ندارد همه با هم گام برمی دارند

زیارتت قبول

سلام مرا هم به آقا برسان

کاتب باشی


تو از خودت دوری

۱۰ ۱۸م, ۱۳۹۰

احساسی که داری ونگاهت را که به هیچ جا دوخته نیست، کاری می کنی که خودت هم آخرش را به زور می بینی ودلگرمیت که ترس داری : نکند از دستش بدهم؟!           کم کم … آرام آرم … یواش یواش می فهمی که : از خودت دوری

می دونم مشغله دلیل خوبی نیست برای ننوشتن نکردن اما… باید ببخشید

کاتب باشی


بحرین

۰۹ ۱۵م, ۱۳۹۰

کاتب باشی

برای این پست نظری پذیرفته نمی شود.


حالم خرابست…

۰۹ ۱۴م, ۱۳۹۰

مولای من

حالم خرابست مولای من…

کاتب باشی

برای این پست نظری پذیرفته نمی شود.



مهربانم

سامانه پیام کوتاه